می خواستم شماره آرایشگرم رو توی سیم کارتم ذخیره کنم جا نداشت اسم و شماره تو رو پاک کردم تا اسم و شماره آرایشگرم جابشه / انقدر کیف داد...:))
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که : (( سگ من نبود )) .
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد .
ساده است لغزشهای خود را
شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم .
" مارگوت بیکل ( Margut Bickel ) "
....................................
.......................................
............................................
حالا که هنوز هم دوست داری از حال من بدانی برایت می گویم / راستی قبل از آن : هنوز هم حافظه ات مثل آن روزها خوب است ؟ به او هم سلام برسان حافظه ات را می گویم !/ این روزها یاد گرفته ام وقت خندیدن به صدای خنده ام فکر نکنم مثل آن روزها !/ از فکر کردن به تو و آن دیگرانی که عجیب شبیه تو هستند هم فرار نمی کنم / راستش را بخواهی به تو فکر می کنم درباره ات حرف می زنم و درست مثل اساتید دانشگاه یا سخنرانان که از شاهد مثال استفاده می کنند به وقت نیاز پای تو را هم وسط می کشم و عجیب تاثیر گذار است / این روزها همین که کسی مثال قصه شاه پریان را می زند شستم خبردار می شود که کلکی در کار است و هی دعایت می کنم به خاطر همه آن قصه ها که در گوشم گفتی / مهم نیست اگر با قصه هایت غصه ام دادی در عوض فوتی نمانده که نخوانده باشم !/ این روزها دلم برایت تنگ می شود ! (دروغ گفتم ) مصلحتی ! که دلت نگیرد از این همه کنایه / این روزها حال من خوب است و ملالی نیست اگر تو بگذاری!
این روزها که فصلها اشتباهی شدن
این روزها که ماهیگیرا از آب گل آلود ماهی می گیرن
این روزها که برف و بارون هم مثل میوه ها شده و نوبرونه نداره همیشه هست
این روزها که خدا انگار یه استکان گل گاوزبون خورده و از همیشه صبورتره
این روزها که من دارم به این سال سی می رسم تو رو جون عزیزت تو یکی از عشق حرف نزن...
این روزا یه چیزی شاید هم یه حسی همش باهامه / یه صدایی که همش آیه یاس میخونه / یه حسی که فقط منتظر اتفاقهای بده / بعضی وقتا میخوام خفه اش کنم اما می بینم به یه کسی توی درونم دارم میگم خفه شو../ حس بدیه از همونا که خانوم جون می گفت : مسلمون نشنود کافر مبیناد.../ همین الان داره بهم میگه که به تو بگم ایشالا قسمتت بشه !!!
بعضی وقتا توی تنهایی هام خیلی تنهام و همین که اشک تو چشام حلقه میزنه واسه خودم اون همین جور یک بند و یکریز و بدجور می خنده ...
چند وقتی ایه که میونه ام با خودم خوب نیست..
نوبتی ایه: اول سال با تو خوب نیستم / وسط سال با خدا / آخر سال با خودم !
خیلی وقته زیاد فکر نمی کنم ، مرور نمی کنم ، عاشق نمیشم / خیلی وقته همه آدما برام شبیه همند، همه مثل تو لباس می پوشند مثل تو راه میرن مثل تو حرف می زنند و باور کن وقتی میخوان دروغ بگن مردمک چشماشون مثل تو دو دو میزنه باور کن / همه انگار بوی تو رو میدن و من به همه همون احساسی رو دارم که الان به تو دارم / اینجوری انگار بهتر از همیشه است ، قلب خالی رو راحت تر میشه مراقبت کرد دیگه شکستنی نیست ...
یه روزایی بود تکیه می دادم به دیوار کنار پنجره و هی فال حافظ می گرفتم ، حافظو به تمام کائنات قسم می دادم که راستشو بگه بعد دلم غنج می رفت از غزل عاشقونه ای که می اومد / یه روزایی بود تا به خونه برسم قدمهامو می شمردم ، سر چهارراه حتما گل نرگس می خریدم تا لای کتاب شعر فروغ خشک بشه /یه روزایی بودکه آرزو داشتم یه خونه داشته باشم که پنجره آشپزخونه اش به کوچه باز بشه و من روی لبه پنجره گلدون بذارم / یه روزایی بود که فکر می کردم با همه اهل دنیا فرق دارم ..
یادم نیست آخرین بار کی به حافظ تفال زدم ، یادم نیست آخرین بار کی و واسه چی دلم غنج رفته ،از گل نرگس متنفرم ، لای هیچ کتابی گل خشک شده ندارم ....
خیلی وقته که با خیلی وقتام فرق دارم ..
این روزها که احساس "جوجه اردک زشت "بودن می کنم ،
دیگه هر شب خواب قو شدن می بینم .
سلام
روز دیگری آغاز می شود پاییز دیگری تمام می شود ، عید دیگری می رسد ، دوباره بهار و قصه های دوباره تکرار و تکرار و من دوباره ... که نه هزار باره تکرار می شوم در منی که همان است که بود .
این روزها که آسمان دم کرده است خدا از پشت شیشه مشجر اتاقم به سختی پیداست ولی صدایش هی در پس گوشم می پیچد که من اینجام و شکر می کنم که هست هنوز و تو نیستی ...
با خودم عهد بسته بودم آرام از کنار همه چیز بگذرم و امان ات ندهم که پلک بزنی و دروغ ببافی ،
و گذشتم و امان ات ندادم که لام تا کام حرف بزنی اما همه اش نگران اینم که توک زبانت چه حرفی جا مانده بود که نگذاشتم بگویی... آدم نمی شوم ، نخند ، باور کن فکر می کنم شاید تو با او فرق داشته باشی ...آدم نمی شوم
این روزها دیوانه وار رویا می بافم /خیال می کنم /و اونقدر این رویا رو کشش میدم که میرسه به اون سر دنیا توی آسمون سوم یا چهارم درست بالای ابرها ..
فکرشو کن من وقتی نوزده ساله بودم اینهمه رویا داشتم. اما هنوز هم انقدر کودن هستم که بتونم رویا ببافم انقدر عمیق ! گاهی وسط یه رویای شیرین و عمیق که مثل قصه شاه پریون می مونه یه پرانتز وا میشه : اینجوری ( خجالت بکش تو دویست و نوزده روز دیگه سی سالت میشه !)
قلب من اندازه مشت منه ، مشتمو برای تو وا می کنم...
چشم من اندازه پنجره هاست ، تو رو بی پرده تماشا می کنم...
حرفاتو راست و دروغ دوست دارم
مثه شعرای فروغ دوست دارم...
شهیار قنبری
هوای تازه که به این نفسها میرسد همه چیز انگار دوباره از نو شروع می شود و تو ...
همانی انگار ...همانی ...
سلام
امروز بعد از مدتها دلم خواست نامه ام را با سلام شروع کنم.
و برایت بگویم اینجا چه خبر است . روزهاست که باران می بارد و این ابر همیشگی دست برنمی دارد از سر آسمان و راستش را اگر بخواهی دلم لک زده برای آفتاب و گرمای کلافه کننده و عرق ریزان ....
تو که نیستی و نخواهی بود و انگار که هیچ وقت نبوده ای ٬ باور کن روزهاست که انگار هرگز نبوده ای . ماهها هست که هر چه فکر می کنم خطوط چهره ات را به خاطر نمی آورم٬ نگاهت یا رنگ چشمانت و چه خوب... صدایت را اصلا به یاد نمی آورم.
بعد از آمدنم به اینجا بعد از این همه ندیدن تو تا امروز ٬ بعد از اینکه این دل دوباره تند و بیقرار زد٬ یاد گرفتم به هیچ ضربان قلبی بیش از آنکه باید اهمیت ندهم حتی اگر آن قلب مال خودم باشد ٬تو خوب میدانی که فکر یک لحظه نبودنت غمگینم می کرد و غصه ام می گرفت از خیال اینکه اگر نباشی ...
با تو فقط چیزی در من شکست و تمام شد اما بی تو من هر روز دنیایی پیدا می کنم که راهش را تو نشانم دادی ٬ انگار که تو همان راهزنی باشی که نقشه گنج دست اوست و انگار که آن نشان را جا می گذاری برای من... و همین است که امروز دلم خواست سلامت کنم ...
راستش را اگر بخواهی خوب که فکر می کنم دلم برایت می سوزد ٬برای ذهن کوچکت٬ دلت که از آن هم کوچکتر است و دروغهایت که زیادی بزرگند...
این روزها که بهترم بیشتر برایت می نویسم...
بهانه خوبی برای گفتن همه آن چیزی است که در این چند وقت گذشت :
"در ٬بسته بودم
و به کنجی نشسته
تا غمِ یک شکست٬ در خلوت ٬ فرو دهم
و به بازارش نکشانم
و پیراهن عثمانش نکنم
که رفیقی از راه رسید
و در کوبید .
خلوت خویش شکستم
به صحبتش دل بستم
و به شنیدن نشستم
که ننشسته گفت :" دوش با بزرگان ٬ مجلسی داشتم .
و بزرگی به خنده می گفت : دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم ٬ و به
یک اشاره به آتشش انداختم
به ذلتش کشاندم
و به خفتش راندم ؟"
گفتم ای رفیق !غم از دلم بردی
و غبار کدورت از درونم ستردی .
اگر بار دیگر ٬ حضور در چنان مجلسی دست داد
از قول ما فلان را برگوی
که ما را سلامتِ ما بر باد داد نه دنائتِ تو ...
که هرچند حربه دنائت ٬ قوی است
و ضربه رذالت ٬ سخت
هنوز توانِ سلامتِ ما
هزار بار بیش از دنائت توست ...
و ما ٬ شاید که آتش پرستیم
که تن خویش به چنان آتشی بستیم ."
غزل داستان نهم
از
"غزلداستانهای سال بد"
از
حرفهاي غير تكراري دلنشيني مي زند... من بيشتر از هميشه مي ترسم ... تو هميشه مي گفتي "قلبت دروغ نمي گويد اگر هنوز با صداي من تند تند مي زند" ... قلبم تند تند مي زند... حرفهاي غير تكراري مي زند... زمان عقب نشيني مي كند انگار ... هنوز مي ترسم ... و صداي تو در گوشم مي پيچد همان روز كه حرفهاي غير تكراري دلنشيني مي زدي اگر اشتباه نكنم يكشنبه بود...
اما خودت هميشه مي گفتي "قلبت دروغ نمي گويد اگر........" قلبم تندتر از هميشه مي زند...
اين سي و دومين نامه است ،هنوز خيلي مانده تا صد ، تا صدمين نامه تا صدمين باري كه از خودم حرف مي زنم . تا صدمين نامه اي كه از خودم و همه آن چيزي كه هستم برايت مي گويم ... تا صدمين روز كه اين حس ، اين حرفها به سر انگشتانم مي رسند و من نه اينكه دلتنگت باشم ، نه اينكه دلم پر بكشد براي با تو حرف زدن ، فقط براي فراموش نكردن همه آنچه كه تو برايم به جا گذاشتي از فاصله با دوست داشتن ها، مي نويسم و تو ناچاري از خواندنشان ...
صبر كن ، مگر نه اينكه صبر ما زياد و روزها برقرار و انديشه اي از پايان هيچ چيز نيست ؟ پس صبر كن .. مگر نه اينكه من فرار نمي كنم و تو گم نمي شوي ؟
من هميشه صبر مي كردم تا انتهاي جمله ات ،تا همان لحظه كه مي خواستي نفسي تازه كني ، همان لحظه كه نگاهم مي كردي كه چيزي بگويم .. هميشه صبر مي كنم ...آخر همه جمله هاي دنيا به نقطه ختم نمي شوند ، گاهي جمله هايي هستند كه تا آخر روز دوام مي آورند ، بعضي هاشان تا آخر ماه بعضي ها اما زخمي مي شوند و مي مانند درست مثل جاي بخيه اي كه ناشيانه بر پوست مي ماند و ناچاريم از اينكه تا هميشه همراهمان باشد ...
تو سخت نگير ، سراغم را نگير و اين همه نامه سراسر جمله هاي تكراري را ننويس ، نمي خوانمشان ، همه را حفظم... و راستش را اگر بخواهي حالم بهم مي خورد از جمله هايت كه با من آغاز مي شوند و با فدايت شوم پايان مي يابند ...لجم مي گيرد از اينكه هنوز به مغزت فشار مي آوري و باز همين حرفهاي تكراري ...
اگه هي حرف زدي و گفتي و گفتي و گفتي و من به جز سكوت و لبخند و نگاه چيزي تحويلت ندادم چرا نمي فهمي دارم با زبون بي زبوني ميگم : زبون به دهن بگير عقل كل ...
تو راست ميگي تو توي دنيا تكي ،
اصلا ما اگه نخوايم شونه به شونه ستاره ها قدم بزنيم بايد كيو ببينيم ؟
اي خداوندگار جهان لايتناهي اگه صلاح ميدوني يه گمنامش رو قسمت مون كن !
زندگي براي من از اون لحظه اي شروع ميشه كه روياهام شروع به جون گرفتن مي كنند و عجيبه كه همه روياهاي كوچيك و بزرگم يه روزي سر و كله شون توي زندگي ام پيدا شده.
سكوت مي كردم ، مادر مي گفت : آدما وقتي كم ميارند يا زيادي حرف مي زنند يا سكوت مي كنن... لبخند مي زدم و تو مدام آسمون و ريسمون رو به هم مي بافتي .
زندگي براي من دوباره شروع شده ، يكي ديگه از همون روياهاي دور ودراز داره جلوي چشام جون ميگيره و من حساب اين روزا رو نكرده بودم ... به مادر قول دادم سكوتم رو بشكنم ...
نمي دونم اين زندگي چي ميگه ، نمي دونم ...فقط بعضي وقتا كم ميارم ، نمي كشم . توي همه روزايي كه از زندگيم گذشت همه سعي امو كردم كه درست باشم ، خيلي درست. هميشه با خودم مي گفتم من همينم كه هستم ، هر كسي همين جور منو بخواد كه هستم و هي راست گفتم . هر كس به من رسيد دروغ گفتن رو دوست داشت و بزرگ بودن رو و با همه فرق داشتن رو و اين فرق رو فرياد زدن رو ....
اين روزا اگه بخوام از سر شروع كنم نميشه، از همين ميانه اي هم كه هستم غم دارم ، اينه كه روزگارم شده فكر كردن و سكوت و دوباره فكر كردن كه كجاي كارم اشتباه بود.
كسي نصيحتم مي كرد كه بايد بازي كردن بلد باشي و عمري ايه كه ميخوام بازي رو ياد بگيرم براي همين نقشهاي به ظاهر ساده ...
كسي هست كه بگه سرنوشت آدما رو انتخاب نمي كنه ؟ انتخاب مي كنه : بدون دخالت دست !
"مصيبت بزرگ اينه كه آدما خيال برشون ميداره كه چيزي ميدونند"
كريستين بوبن
به همين سادگي:
يا ميشه يا نميشه ...
دوباره از نو شروع مي كنيم .
پدر باز همون حرفايي رو ميزنه كه هميشه مي زد ، همه همون حرفايي رو مي زنن كه هميشه مي زدند... ولي من چرا مثل هميشه فكر نمي كنم...
((مگذار زمان پشيماني بيافريند..
به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند
به ياد داشته باش كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند..
صبح كه ماهيگيران با قايق هايشان به دريا مي رفتند به من سلام كردند و گفتندكه سلامشان را به تو كه هنوز خفته اي برسانم .
بيدار شو وسلام ساده ماهيگيران را بي جواب مگذار
من لبريز از گفتنم نه از نوشتن ....))
(دومين نامه از "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم.." نادر ابراهيمي )
خدايا من به يك قاشق مرباخوري معجزه احتياج دارم كه اونم توي هيچ عطاري پيدا نميشه ،فقط كار خودته ...
با من حرفي ، چيزي از بودن بگو...
مردم نميدونم كجاي دنيا اعتقاد دارند وقتي توي يه جمعي بي دليل سكوت ميشه حتما يه گوشه كناري دختري متولد شده ...
"از من مپرس چرا دوستت دارم من ، تو همچون شعري
هر چه دروغ مي گويي زيباتر مي شوي "
شمس لنگرودي
روزهایی که به سرعت برق و باد میگذرند خوشبختانه اجازه فکر کردن به تو رو بهم نمیدن ، خوب كه فكر مي كنم ديگه فكري هم نمونده هرچي بود ته مونده يه كم حس خوب بود كه وقتي روحم ساده تر بود داشتم .
ديگه روحم ساده نيست ،ديگه نمي تونم به سادگي دوست داشته باشم اصلا راستشو بخواي ديگه نمي خوام كسي رو دوست داشته باشم... مسخره ترين كار دنيا همينه ، همين دوست داشتن رو ميگم و باور كن كه اغراق نمي كنم تو هم اگه خوب فكرشو بكني مي بيني باعث و باني همه غمهاي دنيا دوست داشتنه ...
خانوم جون مي گفت :" مرد هميشه بايد دو جاش كبود باشه ، يكي پشت چشمش يكي پشت زانوش، هر وقت خانوم هر چي خواست محكم بزنه پشت چشمش كه : چشم و هر وقت يادش رفت محكم پشت زانوش كه : يادم رفت..."
براي زندگي كردن بايد دروغ رو بلد بود و براي دروغ بايد خودم رو فراموش كنم ...و باور كن اينجوري آدما بيشتر دوستم دارند بدون اينكه دوستشون داشته باشم ...به همين راحتي.
خدايا دوستت دارم براي همه آرزوهايي كه بي توقع برآورده مي كني ...
افتخار بده تا آخر دنيا شونه به شونه قدم بزنيم .
زندگي از آدم يه من تازه مي سازه ...
مني كه ديگه رويا هم نمي بافه به چه دردي مي خوره ؟
دوباره اوني كه به نظر از همه ساكت تره منم ، دوباره مادر مثل روزهاي بچگي به همه يادآور ميشه كه حرف زدن بلدم . اونوقتا مي گفت : اين جوريشو نگاه نكنيد ساكت نشسته، توي خونه سرمو مي بره بس كه حرف مي زنه ! يا پدر ، از رشادتهام تعريف مي كرد ! اينكه ازش پرسيدم اين همه خاك از كجا اومده يا آخرش كه چي ؟ كه هر روز همين كاراي تكراري رو مي كنيم ؟ و افتخار مي كرد به سوالهاي فيلسوفانه بچه اش!...
اينقدر حرفها هست كه گفتنش دنياي آدما رو عوض مي كنه ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش سبك ميشي ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش ميتوني به آدما دو تا بال بدي كه از خوشحالي پرواز كنند... اما حيف ، حيف كه نميشه گفت ... صلاح نيست ، نگفتنشون بهتره و اصلا با گفتن اونها ممكنه همه چي بهم بريزه ... و من اصلا قصد ندارم يك بار ديگه گفتنشون رو امتحان كنم ، امتحان كنم تا تمام دلخوشيهام نقش بر آب بشه ... بذار همه آدماي دنيا رازت رو ندونن...مهم نيست . اما خدا كنه زندگي تا هميشه اينجوري نمونه ، خدا كنه مجبور نشم تا آخر عمر به خاطر مصلحت حرفامو قورت بدم... خدا كنه بشه گفت ، شنيد و لذت برد و چقدر حظ مي كنم اون روزي كه ببينم حرفامو مي تونم با صداي بلند تكرار كنم ..

