تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس

 

پشيمونم .از تمام لحظه های با تو بودنم پشيمونم .قشنگ که به روزها ،ساعتها و دقايقی که با تو گذروندم فکر می کنم می بينم اشتباه کردم.

نميدونم من بايد بگم منو ببخش يا تو ،اما من اشتباه کردم! چرا فکر کردم شايد تو با بقيه فرق داشته باشی ؟چرا فکر کردم رنگ احساس تو يه جور ديگه اس؟

به روزهای گذشته که نگاه می کنم ،به روزهايی که نبودی ،می بينم چرا...روزها يه فرقی کرده و تو هستی ،اما به امروز و به بودنم در اين لحظه که ميرسم باز تو نيستی .پس چرا بايد به اين بلاتکليفی ادامه بدم؟

باتو که حرف ميزنم کلمات از من فرار می کنند و ترجيح ميدم سکوت کنم.دلم ميخواد با تو حرف بزنم ،اما هر چی با خودم کلنجار ميرم ،نميشه .از چی بگم؟از خودم؟ با تو غريبه اس.از احساسم؟ با تو سردرگمه.از بودنم؟........پس يک قدم عقبتر ميگذارم و چيزی نميگم.

بی خيال ميشم، بی خيال احساس ، بی خيال دل ،بی خيال تو.بذار هر کی هرچی ميخواد بگه.بذار همه بگن دارم رو ابرا راه ميرم مثل اون ساتيای هندی که می گفت واسه خودم قصر سيندرلا ساختم و لابد منتظر پسر پادشاهم.

بذار دوباره از عالم واقعيت کوچ کنم و يه گوشه کناری لابلای اون ابرای پرپر سفيد چادر بزنم و منتظر بشينم تا اون فرشته با اون چوب جادويی اش يه اشاره کنه تا يه خونه صورتی مثل قارچ از زمين بياد بيرون، بعد خودم رو ميزنم به خواب درست مثل سفيد برفی تا اونی که مثل هيچ کس نيست با يه بوسه بيدارم کنه .

بذار بشم همون ديوونه هميشگی ،جای من اينجا نيست ،دوباره ميخوام خوابهای خوب خوب ببينم ،خواب عاشق يه مرد رويايی شدن، اينجا نميشه ،نميشه عاشق بود ،حرفای عاشقونه زد ،اينجا همه چی راس راسيه ،آدما راستی راستی دارن زندگی می کنن، توی امروز، الان ، قرن بيست و يکم، اينجا رو چه به من ؟!

دوست داشتم اينا رو به تو بگم، با تو بگم اما ....چرا بگم؟ که بهم بخندی؟ يا بگی : ((بستگی داره!))

ما ها قرار نيست همديگه رو تغيير بديم،ماها قرار نيست شکل هم باشيم،اصلا خوبيش به همينه و قشنگی اش به اين بود که توی اونجوری من اينجوری رو می فهميدی.من به جبر اعتقاد ندارم ،اما ايمان دارم که در پس هر کاری يه حکمتی هست  .

ببين بيا اين دوتا ديازپام رو بخوريم و دوباره به به خواب بريم ،تو بشو اون شاهزاده که تو لباس گداها دنبال دختر رويايی می گشت، من هم ميشم اون دختری که عاشق آقا ديوه ميشه، بعد دوباره منتظر بشينيم که گمشده مون بياد، شايد اومد شايد نيومد!

عزيزم بيا تمومش کنيم ،من خسته ام!

+ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:27 پروانه نوشت


 

 اينجا داره بارون مياد ، و من طبق معمول حال خوشي دارم بارون بهم يادآوري مي كنه كه هنوز هم ميشه ..

خيلي گرممه ، شوفا‍ژ اتاقم خيلي وقته بسته است  دقيقا از روزي كه اين گلدوناي سفالي رو براش خريدم سه تا گلدون سفالي كوچيك : آبي ،نارنجي و زرد..توي هر كدومش يه دسته گل مصنوعي ...اينجا البته همه چي مصنوعي ايه . يه نگاه به خورشيدي كه روي حصير چسبوندم بنداز . شب ميره و مياد اين همين جور مي تابه هميشه هم لبخند ميزنه ..يا اون دوتا آدمكي كه روي تاب نشستن..دستاشون تو دست همه اما هيچ وقت همديگه رو نگاه نمي كنن ............

اينجا داره بارون مياد ...

معمولا اگه اين اتفاق يعني بارون اومدن وقتي  سر كار هستيم بيفته تصميم مي گيريم بريم پياده روي . پياده رويهامون انواع مختلف داره .اگه فرهنگي باشه از سير تا پيازش فرهنگي ايه . چه اونوقتي كه مسير پارك وي تا هفت تير رو داريم غيبت مي كنيم  كه البته غيبتمون هم فرهنگي ايه . چه اونوقتي كه مسير هفت تير تا كريمخان رو پياده گز مي كنيم .

توي اينجور موارد اگه با نسترن باشم طبق معمول من دارم از كتابفروشي اي حرف ميزنم كه قراره در سالهاي دور بزنم ، از در و ديوارش ، پرده هاي پشت درش ، رديف كتابها ، ميزها ...حتي اوني كه قراره قصه بگه و نسترن چند دقيقه يه بار ميگه : هوم ...چه خوب ! و انقدر اين هوم رو با احساس ميگه كه من ذره اي شك نمي كنم كه بالاخره يه روزي به اين آرزوم مي رسم .

اما اگه مرجان همرام باشه اول از همه ميگه : باز زدي صحراي كربلا؟ پولاتو جمع كن ماشين بخر ! بعد سعي مي كنه دلمو به دست بياره و يه كم از اين صحبت مي كنه كه خيلي به آينده اميدواره و مطمئنم كه ميونش حتما بارها و بارها ميگه : شعر نگو ما اگه شانس داشتيم !هميشه وقت خداحافظي هم به اين نتيجه مي رسيم كه بريم سفر و بي خيال دنيا و پول و ماشين خريدن بشيم.                                                                    

ولي يه حالت سومي هم وجود داره اونم وقتي ايه كه بنفشه همرام باشه در اين صورت شك نكن كه من اصولا حرف نمي زنم ، مطمئنا تمام راه اون داره از بي شعور 1 حرف ميزنه و من گوش ميدم و البته و قت خداحافظي ميگه پري جان بهت زنگ مي زنم .

ته همه اين پياده رويها رفتن به انتشارات گويا و قهوه خوردن توي كافه لرده و ديدن چهره شيرين اون پيرمرد كه نمي دونم چرا هر كار مي كنم اسمش يادم نمياد.

آخرين بار با نسترن اونجا بوديم . نسترن از حرفهايي مي گفت كه هيچ وقت نگفته بود و من به آدما نگاه مي كردم. هيچ كس تنها نبود .هيچ كس . اما در ظاهر. مگه من و نسترن نبوديم؟ تنها بوديم . بهش گفتم داغيم حاليمون نيست. با هم خنديديم . به خودمون ، ديوونگي هامون ، به شب تولد نسترن و فيلماي جشنواره و پيتزا خوردنمون توي بوف و نسترن كه مي گفت :‌ پري بخور  ، نخوري مي مونه خودشون مي خورنها ! و مثل ديوونه ها مي خنديديم.

اون روز يه كتاب خريدم كه مثلا هديه اش بدم به نسترن اما هنوزم دست خودمه " انگار گفته بودي ليلي " :

 

" شب برام قصه سياوش را مي گفتي و من خوابم مي برد . اما قصه ليلي رانگفتي. قصه زندان را هم تعريف نكردي . مي ترسيدي تحمل نكنم؟ از اين يار هم بندت محمود هم چيزي نگفتي . تو نمي گفتي يا من اجازه نمي دادم بگويي؟ مستانه مي گفت آنقدر براي محمود از ليلي گفته بودي كه وقتي از زندان آزاد شده ، پيش خانم جان برنگشته . يك راست رفته دنبال ليلي . براي من چرا نگفتي ؟ شايد مي ترسيدي حسادت كنم و با ليلي تو در بيفتم ؟ ولي علي ، خودت قضاوت كن .من آدم مطمئن تري بودم يا محمود براي از ليلي گفتن؟ "

 

ياد يه شعري افتادم كه نميدونم كي گفته :‌ حوا صدايم مي كنند ، نام من ليلاست.

 

 

+ شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:18 پروانه نوشت


 

خدايا بازم ؟! دوباره ؟! آخه چرا ؟!‌من كه گفتم ديگه طاقتشو ندارم ...ببخشيد دوباره مثل هميشه سلام يادم رفت ...سلام .

من نمي فهمم چرا هميشه نبايد دليل كاراي تو رو بدونم تا روزي كه توي يه اتفاقي ، حادثه اي ، چيزي تو بهم بفهموني ؟!!

باشه . مثل هميشه ميگم هرچي توبگي . ميدوني كه من تا ته خط ميگم راضي ام به رضاي تو .نه به خاطر اينكه چاره اي ندارم چون مطمئنم تو از اون بالا همه چي رو بهتر از من مي بيني . ولي يادت باشه اين چندمين باره من از يه سوراخ گزيده ميشم !

قرار ما اين نبود .تو گفتي اعتماد كن . تو گفتي هرچي دلت ميگه . منم دوباره سه نقطه شدم . ميگم سه نقطه چون مادر مدام نق ميزنه با تو نبايد اين جوري صحبت كنم . تو بگو با تو كه اينجوري صحبت نكنم با دوست و فاميل و آشنا و همكار هم كه اينجوري صحبت نكنم پس من بد بخت با كي اينجوري صحبت كنم ؟

 دوباره زدم به جاده خاكي ؟ هميشه اينجوري ام اولي كه شروع مي كنم باهات حرف بزنم هرچي حرص از همه دنيا دارم رو به تو ميگم . ميدونم توي اين لحظه ها هم خودت از خلقت من پشيمون ميشي ! اگه خانوم جون بود مي گفت : كفر نگو! ولي نه خودت با خودت كه خلوت مي كني نمي گي اين بچه نق نقو كجاي دنيا رو نگه داشته كه بايد باشه ؟

........من خسته ام خدا . از  تمام اهل دنيا بيزارم . هيشكي اونجوري نيست كه بايد!  ميدونم الان داري ميگي: اونجوري كه بايد رو تو ميدوني يا من ؟ معلومه كه تو ، ولي واسه من هيشكي اونجوري نيست . جون عزيزت هي تو گوشم نخون صبر كن صبر كن ....از اين صبرايي كه تو ميگي زياد داشتم ، اندازه موهاي سرم ، من ديگه خسته شدم .

دست خودم بود خيلي چيزاي اين زندگي رو عوض مي كردم . خدايا به جون خودت كه از همه دنيا واسم عزيزتري اگه دست خودم بود مثل قهرمان اون فيلم مي رفتم هر چي خاطره از اين روزاي بي مصرف توي مغزم دارم رو پاك مي كردم ، بعد دوباره از نوشروع مي كردم .خدايا يعني ميشه ؟ يعني ميشه تو يه چيزي خلق كني كه اين خدمت رو به ما بكنه ؟ نه ؟ پس لطفا خوت زحمتش رو بكش . به قول خانوم جون اين گوشت قربوني واسه شما ، ما نخواستيم . فقط بگو فكرش از سرم بره ، باشه ؟ ....

+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:33 پروانه نوشت


 

پدر ميگه : آدم عاقل هي به يه قاب عكس زل نمي زنه . پدر ميگه : عكسها جاي خالي آدما رو پر نمي كنن . پدر ميگه زندگي رو هر جوري بگيري همونجور مي گذره .

: يعني چي زندگي رو هرجور بگيري؟

- هر چي فكر مي كنم منظورشو نمي فهمم.پدر ميگه : زندگي رو سخت مي گيري ،ميگه : همه چي آسونتر از اون چيزي ايه كه تو فكر كني و غصه بخوري . پدر خيلي زندگي رو آسون مي گيره ،عادت نداره حتما كيف و كمربند و كفششو با هم ست كنه ، عادت نداره تا يه كلمه رو اشتباه ميگي به روت بياره ، پدر تا از دست كسي ناراحت ميشه ، همه دق و دلي دنيا رو سر اون خالي نمي كنه ......پدر خيلي زندگي رو آسون مي گيره .

: آخه از كجا ميدوني ؟ مگه ديروز نديديش توي پاگرد اونوري دم چوب رختي ايستاده بود و هي اون چند تارموي جلوي سرشو از اين ور به اون ور مي برد؟

-خب ديده باشم ! اين چه ربطي به سختي و آسوني زندگي كردنش داره ؟

: هيچي اونم فكرش مشغوله ، اونم دل نگرونه ، اونم دغدغه  داره ولي سخت نمي گيره ، در و ديوار اين پاگرد شاهدن صبح به صبح همين كه به قول خودش پاشنه كفششو مي كشه ميگه : الهي به اميد تو.

ـ به در وديوار اين پاگرد و اين قاب عكساي جورواجور كه نگاه مي كنم دلم مي گيره ، ياد خونه قديمي مون مي افتم و ديواراي ترك خورده راه پله اش و كاغذ ديواري اي كه براي من شده بود آينه دق. چقدر نق زدم : پدرمن اين خونه كلنگي به چه دردمون مي خوره ؟ چرا نمي فروشيش ؟ و پدر هي تكرار مي كرد: انقدر زندگي رو سخت نگير ، مهم اينه كه دلمون به اين چارديواري خوشه ، خدا رو شكر كن.

پدر ميگه آدم عاقل نمي شينه زانوي غم به بغل بگيره و آلبو م عكس ورق بزنه . اما نمي دونم چرا هر وقت چشمم به اين قاب عكس توي پاگرد مي افته دلم مي خواد هر چي عكس از خونه قديمي مون دارم جلوي چشمم ورق بخوره .

: قرار شد زندگي رو سخت نگيري ، بگو الهي به اميد تو

ـ الهي به اميد تو...

+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:14 پروانه نوشت |


مديري دارم كه خوشبختانه خيلي چيزا سرش ميشه. خيلي چيزا مثل احترام مثل احساسات مثل درك كردن يه همكار نا آروم ...خلاصه مرد شريفي ايه . يه حسن ديگه اي هم كه داره عيدي دادنه اما نه اون عيدي كه بچگيهامون منتظر گرفتنش بوديم ،همون اسكناسهاي تا نخورده كه بوي هله هوله مي دادن، همونايي كه بابا بعد از سال تحويل از لاي قرآن درمياورد، همونايي كه سرتاسر زماني كه مهموني بوديم به عشق اون به صاحبخونه لبخندهاي دوستانه تحويل ميداديم يا همونايي كه حاضر بودم به خاطرش دايي پير مادر با اون صورت تيغ تيغي اش ببوسدم ..........

هرسال بهمون كتاب عيدي ميده، امسال كتابي از مصطفي مستور با نام حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه . پشت جلدش نوشته :

(( اوايل كوچك بود . يعني من اين طور فكر مي كردم . اما بعد بزرگ و بزرگتر شد . آنقدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا دلي حبس كرد .حجمش بزرگتر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجمشان بزرگتر از دل مي شود مي ترسم . از چيزهايي كه براي نگاه كردنشان – بس كه بزرگ اند- بايد فاصله بگيرم مي ترسم . از وقتي كه  فهميدم ابعاد بزرگي اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در " دوستت دارم " خلاصه اش كنم ، به شدت ترسيده ام . از حقارت خود لجم گرفته است . از ناتواني و كوچكي روحم. فكر مي كردم هميشه كوچكتر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه آن را آفريده ام و براي هميشه آفريده من باقي خواهد ماند . اما نماند به سرعت بزرگ شد . از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت .آنقدر كه من مقهور آن شدم . آنقدر كه وسعتش از مرزهاي " دوستت  داشتن " فراتر رفت . آنقدر كه ديگر از من فرمان نمي برد . آنقدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند . اكنون با همه تواني كه برايم باقي مانده است مي گويم " دوستت دارم " تا شايد اندكي از فشار غريبي كه بر روحم خس مي كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه اي هم كه شده بيندازم روي زمين .))

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:16 پروانه نوشت |


تا حالا شده احساس كني خيلي مهمي ،خيلي ..يعني ..يعني بعضيا اصلا بدون تو نمي تونن زندگي كنند.

تا حالا شده....اصلاولش كن چرا اينجوري بگم ؟ چرا طبق معمول قضيه رو انقدر رومانتيكش كنم ؟

تا حالا شده با مخ بخوري زمين ؟ تا حالا شده از روي آسمون هفتم و ابراي سفيد و خيالاي صورتي بيفتي تو قلب يه شهر دودخورده ؟

تا حالا شده ؟

خدا كنه كه جوابت به تموم اينا نه باشه ....چرا نداره  خدا كنه جوابت نه باشه ...

يه ترانه اي رو خيلي دوست دارم و خيلي زمزمه مي كنم . زيبا شيرازي خونده ، ميگه : زندگي با تمام خوبيه و بديهاش با تمام خوشيها و ناخوشيهاش به يك چار فصل مي مونه گاهي گرمه ، گاهي سرده، گاهي .....

چقدر خوشحالم كه بهار مياد چقدر خوشحالم كه دوباره پر از بهونه ام زندگي بدون بهانه خيلي سخته خيلي....

مهم نيست بهانه ات واسه زندگي چي باشه مهم اينه كه تو هم مثل من بهانه داري...من ميگم آدما شبيه بهانه هاشونن، آدما شبيه بهانه هاشون زندگي مي كنند...آدما واسه همه چي يه بهونه دارن.........چه خوب !

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:51 پروانه نوشت |


 

 

 

امروز آخرين پنجشنبه ساله مامان داره حلوا مي پزه ، من صداي ضبط رو بردم تا آسمون:‌ اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم اگه... توي حال خودمم و جالبه كه دقيقا نميدونم دارم به چي فكر مي كنم ...قراره برامون مهمون برسه و از قضا چون دوستاي منند خيلي سخاوتمندانه دارم خونه رو تميز مي كنم ، گله به گله ليوانهاي چايي منه كه هر گوشه اي نشستم با يه ليوان چايي بوده ...توي آشپزخونه و پاي ظرفشويي احساس مي كنم مامان مثل سرماخورده ها آب بيني اشو بالا مي كشه ،ميگم مثل چون سرما نخورده بود ، خوب كه نگاش مي كنم داره سر قابلمه حلوا گريه مي كنه .

هميشه ميگه توي زندگيش عاشق هيچ مردي نشده جز بابابزرگ اما جسارتا ميدونم دروغ ميگه ... حالا داره واسه بابابزرگ گريه مي كنه كه هرسال اين روزا پيداش مي شده وعيدي واسه اش مي آورده...

هر چي فكر ميكنم شب سال تحویل بازم هيچ آرزويي به جز سلامتي براي خودم وخانواده ام ندارم...تا هميشه با هم بمونيم .

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:18 پروانه نوشت |


من معمولا عادت دارم وقتي يه تصميم مي گيرم ديگه به اين فكر نمي كنم كه درست بود يا غلط فقط مي دونم بايد اين تصميم رو عملي كنم .

اين بار هم همين بود ، دلم خواست مثل اون موقعها بنويسم.آخه سر كار نمي رفتم تازه دانشگاهم تموم شده بود و ميشه گفت يه جور علافي مطبوع رو مي گذروندم شبها تا دو و سه بيدار مي نشستم پاي وبلاگم و مي نوشتم ....نميدونم چه روزي و چه حسي باعث شد بذارمش كنار ...اما حالا كه قراره حدود بيست روز بيكار باشم دلم خواست بنويسم ...

البته هيچ چيز مثل اون روزا نيست ، ديگه نه من اون پروانه سابقم ، نه نوشتنم اون نوشتن سابق...چقدر بزرگ شدم فقط خدا ميدونه اما بزرگ شدنم رو مديون اونايي هستم كه ميخواستن زمين خوردن منو ببينن اونايي كه از اون همه حس خنده شون مي گرفت ، اونايي كه از خداشون بود فرو بريزم ولي من بزرگ شدم ....خيلي بزرگ و از همه شون ممنونم الهي يكي پيدا بشه بزرگشون كنه ....

باورم نميشه كه دوستشون دارم قيافه هيچ كدومشون يادم نرفته ، بخشي از سرنوشتم شدن اما يه گوشه اي خاك مي خورند ...آخه همه چي عوض شده من ، زندگي ، زمونه .......همه چي .

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:45 پروانه نوشت |