توي زندگي ما همه چيز همين قدر خنده دار و بي اهميته . اما ما آدما عادت داريم همه چي رو بزرگ كنيم ..همه چي رو از روست داشتن و عشق و وابستگي گرفته تا مفاهيم ساده تري مثل روزمرگي ، خواب و بيداري و.....
خنده ات گرفته ؟ من هم خنده ام گرفت وقتي دست و پا زدنهاي الكي تو رو ديدم .
عشقي وجود نداره حتي دوست داشتني هم در كار نيست همه چيز از يه عادت ساده كنار هم بودن شروع ميشه و آدم رو به اونجا ميرسونه كه احساس ميكنه بدون اون ديگري نميشه زندگي كرد ...اما فقط يه هفته فاصله كافيه تا بهمون ثابت بشه كه وابستگي در كار نيست ، عشقي وجود نداره و من به اين نتيجه رسيدم كه هيچ كس تا امروز عاشق نبوده ، هيچ كس ...
حالا ديگه راحتم ، از وقتي از تو دور شدم و از دور به تو نگاه كردم و فهميدم تو هيچي نيستي ، خيالم راحت شد كه عشقي وجود نداره و بيخود نبايد خودمو خسته كنم ... هيچي توي تو نبود ، توي اون كس ديگه هم هيچي نيست ما فقط طبق يه عادت قديمي و به رسم نياكانمون دنبال يه نفر ديگه مي گرديم ، يه گمشده...
يه روز اون گمشده پيدا ميشه و من و تو باهاش ميريم به سرزمين روياهامون و به خيال خودمون عاشق ميشيم اما كافيه اون چند روزِ دور از هم بودن از راه برسه....
گرچه گفته هام شبيه هذيونه اما به تو ميگم : من گمشده ام رو پيدا مي كنم و چه خوب كه تو گمشده من نبودي، چه خوب كه تو گمشده من نيستي ....
چي دارم مي گم ؟ ديوونه شدم . كي بود مي گفت انقدر به خودت نگو ديوونه ؟
من راستي راستي دارم فراموشي مي گيرم ...چه خوب ! كاش اول از همه تو رو فراموش مي كردم ..
اينجا همه چي هموني ايه كه آدما ميخوان ..باورت نميشه ؟
هر وقت آرزو كني بارون مياد هر وقت اراده كني تنت از سرما مي لرزه ، هر وقت بخواي بهت لبخند مي زنن...هر وقت دلت بخواد از خواب پا ميشي و همه ساعتهاي دنيا بهت لبخند مي زنند اما من هنوز هم صبحها ساعت اين گوشي رو كوك ميكنم و با اين ترانه از خواب بلند ميشم : دلم برات تنگ شده جونم ، ميخوام ببينمت نميتونم ...صداي عزيزترين آدم زندگيمه ...ميذارم همين جور بخونه تا اونجا كه به جاي بغض بگه بضغ ترانه مو شكستم بعد لبام به خنده باز ميشه ، دلم براش تنگ ميشه كاش بود...
عادت ندارم پرده رو كنار بزنم ، مادر عادت داشت پرده رو كنار مي زد ، نور خورشيد مستقيم مي خورد به چشمام پلكهامو بهم فشار ميدادم خودمو جمع مي كردم ، مادر در ايوون رو باز مي كرد مي گفت بذار بوي خواب از خونه بره بيرون . پتو بهم مي چسبيد....
عادت ندارم پرده رو كنار بزنم ، مادر مي گفت مثل خانوم هاويشام! اما هر روز صبح تا ته آسمون رو نگاه مي كنم ، انگاري توي مردمك چشم خدا رو مي بينم بعد زير لب زمزمه مي كنم : سلام خدا...
عادت دارم براش بوسه بفرستم بعد بگم خدا جونم يعني ميشه ؟ بذار همه دنيا بگن ديوونه اس ! اصلا مگه همه دنيا كي اند؟
من هنوز نميدونم واسه چي واسه تو نامه مي نويسم ؟...
دوست داري چي صدات كنم ؟ دوست داري برات از چي بگم ؟ باز داره باد مياد و من مثل هميشه مي ترسم با باد برم ... نخند مثل هميشه . يادت نيست يه روز از همون روزاي با هم بودن ، خودمون با جفت چشامون ديديم كه باد پرستو رو برد ؟ هيچ كس جز من و تو نميدونست كه اون تنها پرستوي عالمه كه پرواز يادش رفته . پس نخند ، منم ممكنه با باد برم ..
اينجا داره باد مياد ، باد با قاصدك .. دوباره وقت گلهاي قاصدكه ، به هيچ كدومشون هيچ پيغومي واسه هيچ كس ندادم . گذشت اون زمون كه با ديدنشون دلتنگيهام يادم مي رفت ، گذشت اون زموني كه در گوش همه شون مي گفتم به تو بگن دوستت دارم . آخه ديگه دوستت ندارم .. مي بخشيد دست خودم نيست ، دوست داشتن بهونه ميخواد ميدونم اون روزا مي گفتم بهونه نميخواد ولي الان ميگم ميخواد....
اصلا هر چي تو بگي ، من ديگه اهل بحث و جدل هم نيستم ، هر چي تو بگي ، هر چي هر كي بگه . هر جور تو بخواي ، هر چي هر جور هر كي ديگه بخواد....چه فرقي مي كنه مهم اينه كه ديگه اون روزا گذشت...
خودت بهتر ميدوني هيچ وقت دوست نداشتم از اينجا برات نامه بنويسم اما تو خودت منو تا دروازه اين شهر رسوندي و رفتي . با خداحافظي ، بي خداحافظي...چه فرقي مي كنه ....
دلم ميخواست از ته دل فرياد بزنم و صدات كنم اما ديگه قرار نيست به حرف دل گوش بدم . اينجا توي اين شهر جديد منم و عقلم !
دست خودم نيست اينجا نا خودآگاه يادتنهايي هات مي افتي . اينجا ناخودآگاه دل به لحظه هاي نيومده مي بندي. تو بگو تقدير ، بگو قضا و قدر ، بگو دست روزگار ، بگو هر چي ...
خبري نيست ، خبري از هيچ كجا ندارم و راستش رو بخواي اينا رو مي نويسم تا خبري از تو بشنوم ، تو بگي چه خبر. اونجا وقتي من نيستم چه خبره ؟ جاي خالي ام هست؟ نگو جات خاليه ، تعارف نكن ، هنوز زنگ صدام تو گوشته ؟ همون صدايي كه توك زبوني صحبت مي كرد و هي به خاطر دل تو مي گفت سيب...
اونجا وقتي من نيستم چه خبره ؟ كسي هست كه به حرفهاي تو گوش بده ؟ كسي هست دروغهاتو باور كنه ؟ مثل من وقتي تو دروغ مي گفتي هي به خاطر دل تو لبخند ميزدم...
اونجا وقتي من نيستم ....ميدونم پر از خبره ، ميدونم آدم پره واسه پر كردن جاهاي خالي البته اگر جاي خالي مونده باشه ... پدر راست مي گفت عكسها جاي خالي آدمها رو پر نمي كنن . ميشه همه عكسهامو دور بريزي؟ باور كن ناراحت نميشم باور كن...
كي ميدونه گره ره چيه ؟ كي ميدونه جزيره ناز كجاست ؟ كي توي غبار گم شده ؟
تا حالا لابلاي دره ستاره ها دنبال روحت گشتي ؟ تا حالا شلوار بندري پات كردي ؟ برقع زدي ؟ ميدوني برقع چيه ؟
پس تو چي ميدوني ؟ تو اسماعيل رو مي شناختي با اون دو تا زن و شش تا بچه ؟ تو تا حالا صداي خديجه رو شنيده بودي كه به تويي رو كه هرگز نمي شناخت مي گفت قدم سر چشمش بذاري ؟
تو از خودت از خاكت چي ميدوني ؟
واي پروانه پروانه تو تا حالا چه جوري ترانه خليج فارس رو مي خوندي ؟ تو چه جوري مي گفتي خليج هميشگي فارس؟
تو توي ايران به دنيا اومدي ؟ يه بار ديگه از خودت سوال كن فقط يه بار ديگه ....
اينجا بوي دارچين مياد...بوي دارچين كلافه ام مي كنه .. از بوي دارچين بدم مياد.
اينجا همه چي يه بويي داره : بوي خاك ، بوي بارون ، بوي نم ، خيسي ...
من از بو بدم مياد ..از هر بويي..هر بويي؟ البته نه يادمه بوي عطر تو رو دوست داشتم . بوي عطر تو و بوي اتاقمو..پس اتاق خودم هم بو داشت...آره يه بويي مثل ..مثل..بوي كاغذ نو يا پاكن يا مدادهاي نتراشيده..بوي ميخك ..بوي ميخك رو هم دوست داشتم منو ياد عروسي مينداخت. عروسي وقتي بچه بوديم . به حال عروس غبطه مي خوردم . دلم لباس چين دار توري پولكي ميخواست. نميدونم مامان كي و از كجا اينو فهميد . تا مدتها توي همه عروسيها لباس عروس بچه گونه مي پوشيدم..مامان هميشه همه چي رو زودتر از همه مي فهمه.
اينجا يه چيزي بوي دارچين گرفته..توي تاكسي نشستم . يكي آدامس شيك دارچيني مي خورد. گفتم. همه يه جوري نگام كردن انگار خيلي عجيبه آدم بفهمه يه نفر چه جور آدامسي توي دهنشه . خيلي احمقند چون بوي دارچين از سه فرسخي داد ميزنه . راستي تو بوي دارچين رو دوست داشتي ؟ ببخشيد اگه يادم نمياد آخه من الان رنگ چشماتو هم فراموش كردم چه برسه به بوي مورد علاقه ات ..
من تازه رسيدم و الان فكرم كار نمي كنه كه يه نامه درست و حسابي واسه تو بنويسم . بذار من ببينم اين بوي دارچين از كجا مياد اونوقت دوباره برات مي نويسم. نگران نباش من سالم رسيدم ، مثل هميشه . من هيچي ام نميشه . اگه خانوم جون بود مي گفت بادمجون بم . تو مي خنديدي ولي مي بيني راست مي گفت ؟

