سلام..
ميشه واسه خاطر دل من يه بار ديگه اون شعر قديمي رو بخوني و تكرار كني ؟
نه لازم نيست با صداي بلند بخوني ،زمزمه كن ، من مي شنوم ... باهات تكرار مي كنم :
اوني كه مي خواستي تو غبارا گم شد...
تا بعد...
توي ايوون روي تخت كنار خانوم جون مي نشستم ، داداش بزرگه همين جور تلفني حرف مي زد ، مي گفتم : " خانوم جون ! اينا چي بهم ميگن اين همه وقت ؟!" بعد خانوم جون اون آهنگ قديمي رو مي خوند:" سماور كه قل قل مي كنه ، صداي بلبل مي كنه ، عشق اگه توي دل باشه صحبت خودش گل مي كنه !"
من هيچ وقت عاشق نبودم ،هيچ وقت . نگو هميشه خيال مي كردم عاشقم... نمي دونم چرا هيچ وقت دلم نمي خواست برات از همه چي بگم... انگار چيزي واسه گفتن به تو نداشتم ... نمي دونم ...يادمه يه بار كه از همه دنيا دلم گرفته بود ، برات يه عالمه حرف زدم ، ( براي اولين و آخرين بار ) گفتي : خب اينا رو بي خيال اون كاره چي شد ؟
نمي دونم ، يعني تو واقعا نمي دونستي كه اين جور وقتا دروغكي هم شده بايد آدما رو دلداري داد؟ دروغ رو كه بهتر از همه چي بلد بودي ، من هم كه خوب اداي باور كردن رو درمي آوردم ، آخه مگه نشنيدي كسي مي گفت : " چقدر خوبه آدم بعضي وقتا دروغهاي خوب رو باور كنه " ؟
پدر ميگفت : چاهي كه سطل سطل توش آب بريزي چاه نميشه ... راست مي گفت ، تمام تلاش من براي همه چي الكي بود ... تو هموني بودي كه بودي و هيچ چيز با تلاشهاي من بهتر نمي شد...
خانوم جون مي گفت : جيگر جيگره ، ديگر ديگر ... مي گفت فكر نكن يكي پيدا ميشه كه تو رو همون جور دوست داشته باشه كه مامان و بابات... راست مي گفت ...
يعني ميشه يه آدم در مورد همه چي اشتباه كنه ؟ يعني ميشه يه آدم در مورد همه آدما اشتباه كنه ؟ من در مورد همه چي همه آدمها اشتباه مي كردم ... يه چيزي بگم باور نمي كني ، گاهي اوقات از تكرار نام خودم و گفتن من بدم مياد... اين مني كه دلش واسه خودش نمي سوزه و هر بار واسه دلخوشي ديگرون منو عذاب ميده...
قبول ، دوباره زدم به جاده خاكي ، قبول ، من همون آدم خشني ام كه تو مي گفتي ، قبول ، اصلا ايني كه توي سينه منه قلب نيست ، نمي شكنه نمي سوزه ، اصلا هيچي اش نميشه ... ميشه بي خيال ما شي ؟
خيلي وقت بود اين حس به سراغم نيومده بود ، حس گريه كردن رو ميگم اما امشب نميدونم چرا...
هوا خوبه ، كارها خوب پيش ميره ، اصلا همه چي خوبه ، مثل هميشه و اين يه نعمته اما دوباره اومد سراغم ...
همين الان قورتش دادم ، بغضمو ميگم ، چند وقتيه ياد گرفتم ، قبلنها اينطور نبود ، يعني خيلي ساده گريه ام مي گرفت و خيلي ساده تر گريه مي كردم درست مثل آدماي سرزمين سرنديپيتي ! بعد همه چي تموم مي شد ، يه نفس عميق و يه شروع ، اما الان ديگه اونطوري نيست قبل از گريه كردن فكر مي كنم ، درست مثل قبل از حرف زدن ، بعد... بعد... هيچي دوباره قورتش دادم ....
خدا كنه دوباره نگفته باشي : "هيچ كس لياقت اشكهاي تو رو نداره !"هميشه حرفهاي تكراري هميشگي ، حرفهاي ... حرفهاي ... من بهشون ميگم فري سايز ، آره به همه مي خورن آخه، حرفهاي تكراري آزارم ميده. ميدوني ترجيح مي دادم وقت گريه كردنم يا اون وقتايي كه بغض مي كردم (اون وقتا بلد نبودم قورتش بدم ) فقط خيلي ساده بپرسي چرا؟
تو هيچ وقت نفهميدي كه همه قفلها با يك كليد باز نميشن.
مسخره ترين اتفاق توي رابطه آدما نوبتي بازيه ،( آخرين بار من با تو تماس گرفتم ، من دوبار به تونگاه كردم، من يكبار و نصفي به تو گفتم دلم برات تنگ شده ، حالا نوبت توئه) اين مسخره ترين مكالماتي ايه كه ميتونه بين آدما رد و بدل شه . ياد بچگي هام مي افتم ، اون جمعه هايي كه دسته جمعي با بچه هاي عمه مي رفتيم باغ كرج ، عادتمون بود سر سوار شدن تاب درختي با هم دعوا كنيم و فرياد بزنيم : بسه ، نوبت منه ! هميشه خدا هم پدر سر و كله اش پيدا مي شد و قضيه رو نوبتي تر مي كرد : ده بار تو ، ده بار الي ، ده بار وحيد....همه با هم مي شمرديم : يك ، دو ، سه ،.... كافي بود يكي مون ده بار ونصفي تاب بخوره : جرزن..!
حالا به هم نمي گيم "جرزن" اما محل هم نميذاريم. ما كي ميخوايم بزرگ بشيم ؟ خانوم جون ميگه : هر رفتي يه اومدي داره . راست ميگه خب جاده دو طرفه دو طرفه است، اما اين چه ربطي به من و تو داره . همين من ،منتظر جواب تو نيستم ولي مدام برات نامه مي نويسم و اين از دوست داشتنت نيست. دقت كردي نامه هاي بي نشوني برات مي نويسم ؟ واسه خاطر همين ،چون از منتظر جواب موندن متنفرم . تو بگو اصلا اينم شد نگراني كه ، تا خودم از خودم چيزي نمي گفتم چيزي نمي پرسيدي؟
من اما از همون روزاي بچگي هم از نوبتي شدن بدم ميومد ، ترجيح مي دادم با بچه ها گيس و گيس كشي راه بندازيم و داد و بيداد كنيم ولي هر كي هر وقت هر چند بار كه دلش مي خواست تاب بخوره ...
تو هر وقت نوبتت شد نبودي . تو خانوم جون نداشتي ؟ اون بهت نگفته بود هر رفتي يه اومدي داره ؟
كاش از اول نوبت رو رعايت مي كردم ...نوبت تو بود.
هنوز انگار جا نيفتادم . منظورم توي اينجاست .همه چي خوبه البته اگه بخواي بدوني همه چي چقدر خوبه يا چه جوريه برات نميگم آخه چندان به تو مربوط نميشه . ما دو تا ديگه خيلي وقته با هم غريبه ايم . دقت كردي ما آدما چه زود خودموني ميشيم ، واسه هم از همه چيز زندگيمون ميگيم ، بعد ميشيم دوست ، بعدتر دوستهاي صميمي ، بعد هم چه بدونم شايد عاشقي ، شايد هم خيلي چيزاي ديگه .
ميگم "شايد"، چون نميدونم بعدش چي ميشه ، يعني من هميشه تا دوست صميمي اش پيش رفتم . مگه نه ؟ مگه من و تو جز دوستهاي صميمي چيز ديگه اي هم بوديم ؟ نبوديم مطمئنم . البته با در نظر گرفتن اينكه من واسه تو دوست صميمي بودم تو ... تو .. بذار بگم ...يه دوست يا نه ... يه آشنا ، آره فقط يه آشنا بودي . بگذريم از اينكه بعضي روزا من فكر مي كردم دوستم داري ، بعضي روزها هم بود خيال مي كردم عاشقم شدي . احمقترين آدم روي زمين از من زودتر تو رو مي شناخت اگه فقط يكبار با تو حرف ميزد . بهت نگفته بودم اما يكي ، (چي كار داري كي ؟ )، يكي همين كه از تو براش گفتم خنديد ، از ته دل ، به تو نه ها ، به من و من اون روز دلم براي خودم سوخت.
اصلا دوباره واسه چي دارم اين چيزا رو ميگم ؟ آهان تو به من پيغام دادي كه دوستم داري ، راستشو بخواي من خنديدم ، خيلي خنديدم . اين روزا همش به كارهاي خودم مي خندم . به اوني كه پيغام رو به من رسوند گفتم : پس هنوز فكر مي كنه من همون احمق سابقم ! گفت معلومه كه هنوز احمقي ، وگر نه مرض داري نامه ميدي كه دوستش نداري ؟
اين آدماي دور و بر ما جزو كم هوشترين آدماي روي كره زمين اند . خنده داره ،هنوز هم ساده ترين كارهاي انساني رو ميذارن رو حساب عاشقي . ولي هرچي ميگن بذار بگن من عاشق نامه نوشتن به اونايي ام كه فكر مي كنن عاشق شدن به همين سادگياست...
يه جور دردهايي هست كه من اسمشونو گذاشتم دردهاي موسمي . تنفر انگيزند و وقتي به سراغ آدم ميان آدم حالش از همه دنيا بهم ميخوره اما نميدونم چرا من فقط با يادآوري تو حالم بهم ميخوره.
ديروز بود يا پريروز كه يه جا يه جوري ، نميدونم كجا و چه جوري اسم تو رو شنيدم دلم ميخواست حالمو مي ديدي از خودم بدم اومده بود ميدوني چرا ؟ چه جوري اونهمه وقت اين اسم ورد زبونم بود حتي توي خوابم هم اين اسم مدام تكرار مي شد ، مسخره اس. چقدر زندگي مون مسخره اس..
يه نفر مي گفت تو باور نمي كني كه يادت برده باشم ، كي ميگي من يادت بردم ؟ من فقط گفتم ديگه دوستت ندارم فقط همين . اگه مي تونستم يادت ببرم يه معجزه اتفاق افتاده بود و، تو بگو يه بادي اومده بود و اسم و فكر و ذكر و خاطره هاي تو رو از سر من برده بود . حتي فكرش هم شادم مي كنه . اما الان هم زياد بد نيست تو توي يه گوشه اي از ذهنم هستي كه جاي خوبي نيست ، مثل ... مثل .. مثل سوراخ موشه. خدا رو چه ديدي شايد يه بنايي اومد و اون سوراخ موش رو با سيمان پوشوند ، بعد حتما تو اونجا بدون نفس مي ميري ، عيبي نداره نترس هم خودت راحت ميشي هم من. بعد من عاشق اون بنا ميشم ، فكر كن!
اينجا داره بارون مياد ، اين روزا همش بارون مياد ، بارون كه مياد انگاري يكي مجبورم كرده فكر كنم .
رسم غريبي دارم خودم با خودم ، يعني كه چي ؟ چرا با بارون ياد همه دلتنگيهام مي افتم ؟ مگه بارون چي داره ؟ من و تو حتي يه بار هم با هم زير بارون قدم نزديم ، من از تو و بارون با هم خاطره اي ندارم ، پس چرا انقدر وقت بارون احساساتي ميشم ؟ نميدونم . منم يه سوالهايي مي كنم ها ! انگار احساسات با تو معنا ميشه ....
ميدوني آرزوم چيه ؟ مي خوام نگران هيچي نباشم ، ميخوام دلشوره يادم بره ، ديگه دوست ندارم دلم براي كسي تنگ بشه ، ديگه نميخوام وقت صحبت با تو يا چه بدونم يه كسي شبيه تو دلم تند تند بزنه ، ميخوام دلم قرص باشه كه همه چي هميشه سر جاشه ...چه آرزوي كوچيكي ! پدر هميشه مي گفت : خدايا تو آني كه تاني به آني جهان را چپاني ته استكاني . مگه آقاجون نمي گفت تا اوستا كريم اراده نكنه يه برگ از درخت نمي افته ؟ اي خدا بيا و اراده كن اين فكراي مسخره از سرم دور شه ، هواي تو از سرم بيفته ، كاش سرم به زندگي خودم گرم باشه
اينجا داره بارون مياد ، من دلم برات تنگ شده ، دلم براي گر گرفتن صورتم تنگ شده و اون تپشهاي دلم كه همش واسه بودن تو بود .... نه ديگه نميخوام برگردم پيشت ولي دلم برات تنگ شده...
مادر جون مي گفت: " اين جماعت همه از يه قماشن ، همين آقاجونت رو مي بيني اگه يه روز به روش بخندم فرعون ميشه !"
من مي خنديدم ، بگو بيخود و بي جهت . يادته يه بار گفتم اين خانوم خواننده راست ميگه يك لبخند اشتباه من بود ؟ يادته ناراحت شدي ؟ يادته گفتي زبونت نيش داره ؟ ولي مي بيني درست بود ؟
اينو الان كه عمري بهت نمي خندم فهميدم .. چرا من فكر مي كردم تو با بقيه فرق داري ؟ با آقاجونم ، با برادرام ، با مرداي ديگه ...چرا؟ راست مي گفت تو بازيگر خوبي بودي ، من هم حتما....نه نذاشتم ، همون يه جو عقلي كه اون ته تهاي مخم مونده بود نذاشت..
راستي هنوز هم هر روز وقتاي بيكاري ات تابلوي افتخاراتت رو مرور مي كني ؟ نميدونم صداي من چي داشت كه تا مي گفتم الو ،تو ياد تمام خصايل خوب و منحصربفردت مي افتادي و البته زلالي روحت !
يا نگاهم ؟ مگه چقدر احمقانه بود ؟ كه تا به نگاه تو مي افتاد شروع مي كردي ... غصه نخور اون وقتا باورم مي شد . باور كن راستي راستي بهت افتخار مي كردم !
گرچه امروز يكشنبه نيست ولي اعتراف مي كنم كه خيلي احمق بودم ، قول ميدم ديگه تكرار نشه ! مي بيني كه الان هيچكدوم از حرفاتو باور نمي كنم ، بهت لبخند نمي زنم ،، حتي حالتو نمي پرسم... ولي تو بايد ، مجبوري نامه هامو بخوني ، مگه نه ؟
منو بايد ببيني ، نه ، اشتباه نكن نميخوام بگم چنين و چنان شدم . ولي منو بايد ببيني . ميخوام بهت نگاه كنم . ميخوام بهت نگاه كنم . تو منو ببيني و من به تو نگاه كنم . تو فرق بين نگاه كردن و ديدن رو ميدوني ؟ مطمئنم نميدوني ... همونجور كه فرق شنيدن و گوش كردن رو نميدوني ... يادته هميشه مي گفتم : دارم با تو حرف ميزنم .مي گفتي : گوشم با توئه . : اما تو داري چيزي يادداشت مي كني ! : ميخواي بگم چي گفتي؟
نه نميخوام ..نخواستم منو بشنوي ، ميخواستم گوش كني ، با تمام وجود . مي خواستم منو نگاه كني نمي خواستم منو ببيني..تو اينو مي فهمي ؟ آره، مي فهمي كلمه بديه ، خب چه فرقي مي كنه ؟ مگه همه حرفهايي كه تو ميزدي خوب بود ؟
منو بايد ببيني ؛ ميخوام بهت نگاه كنم و تو توي نگاه من بخوني كه اون مني كه تو مي شناختي ديگه نيست . اين منم، اوني كه با تو غريبه است .. اگه دوست نداري بگو ديگه واست نامه ندهم وگرنه همينه كه هست...
ولي يه چيزي هنوز واسه من سواله چرا من هنوزم كه هنوزه با تو حرف مي زنم ؟
نگو كه منتظر نامه ام بودي چون ميدونم دروغ ميگي . اما خوش به حالت هيچ وقت منتظر هيچ كس نيستي ، خوش به حالت ..
تو از دلشوره و دغدغه چيزي سرت ميشه ؟ تا حالا نگران بودي ؟ من چرا انقدر دلشوره دارم ؟ چرا از دير اومدن آدما مي ترسم ؟ از مريضي شون ، از بغضشون ... چرا؟ ...هيچي نگو چون جوابتو ميدونم : سخت نگير ..
اي خدا من كي معناي سخت نگرفتن رو مي فهمم. خوش به حالت، تو هيچي رو سخت نمي گيري.
من هميشه سخت مي گيرم ..راست ميگي... من همه چي رو سخت مي گيرم ..يادت نيست ؟؟ بودن تو رو ،دوست داشتنت رو ،موندنت رو ...من همه چي رو سخت مي گيرم.. نگو چرا انقدر نامه ات نقطه داره اينا همه اون حرفهايي ايه كه اينجام مونده ولي تو ديگه واسه شنيدنشون محرم نيستي ..
" نشناختي مرا ، نامم در ازدحام باد كتابي نخوانده ماند
من ترا در غيبتت شناختم
و كوچه هاي بعد از نيمه شب كه جز من
و يك سياه مست ديگر هيچ كس نبود" (اورنگ خضرايي ، ضيا موحد)

