اين بيست و دومين نامه ايه كه برات مي نويسم .
ميدوني الان دلم چي مي خواست ؟ بيست و دو ساله بودم كاش. نميدونم توي حال و روزم چه فرقي مي كرد فقط الان دوست داشتم بيست و دو ساله بودم.
امشب از همه دنيا فقط به خودم فكر مي كنم . به روزهايي كه گذشت ، روزهايي كه در راهند و من چقدر از همه چيز مي ترسم . من از تو هم مي ترسيدم كه با همه فرق داشتي يا نه بذار جمله ام رو درست كنم : از تو كه فكر مي كردم با همه فرق داري مي ترسيدم. ميدوني چرا؟ مي ترسيدم بري ، بري واسه هميشه و من ديگه هيچ كسي رو به خوبي تو نشناسم . حق داري بخندي ، الان همه دنيا حق دارن با صداي بلند به من و فكرام بخندن ...
امشب من حق دارم آرزو كنم ، درست مثل هر شب، ولي امشب احتمال برآورده شدنش خيلي زياده. نكنه انتظار داري آرزوهامو بهت بگم ؟ نه ! اين دختره ديگه بيست و دو ساله نيست.
يادته مي گفتي :" اون زن آرزوش بود فقط يه بار بهش بگم دوستت دارم؟"
تو توي هيچكدوم از آرزوهام نيستي ، حتي اگه روزي هزار بار اين جمله رو تكرار كني .
اينجا وقتي بارون مي گيره هوا يه بويي داره . ميدونم اونجا هم روزاي باروني يه بويي داشت، يه بويي كه الان هرچي فكر مي كنم يادم نمياد. اينجا پر از دختر و پسرايي ايه كه هنوز مدرسه ميرن. وقتي بارون مي باره زير بارون ميدوند، بلند بلند مي خندن ، درست مثل من وقتي كه بارون ميومد. به هيچي فكر نمي كردم جز اون لحظه. تو نگام مي كردي و من ميدونستم كه توي نگات يه حرفي هست . اون روزا اسمشو گذاشته بودم عشق اما... بعدها ، نميدونم چند روز يا چند ماه بعد، بعدها فهميدم توي نگات يه حرفي بود كه نميدونم بهش چي ميگن ، هرچه بود خوب نبود. عادتم بود روي جدول راه برم ، برام مهم نبود آدما چي فكر مي كنن يا حتي تو ، دلم مي خواست از روي جدول راه برم شايد به قول صميمي ترين دوست به خاطر قدَ ، يا به قول خانوم جون بچه بازي يا... چه فرقي مي كرد؟ توي اون لحظه ها من به خودم فكر مي كردم و تو كه به خاطرت از يه پرنده سبك تر بودم. تو نگام مي كردي ، توي نگات يه حرفي بود كه من...
دلم براي اون خيابون و درختا و جدولاش تنگ شده. اينجا من براي زير بارون دويدن خيلي خسته ام ، براي روي جدولا قدم زدن زيادي بزرگم و ديگه نيستي كه نگام كني و من بدونم توي نگات يه حرفي هست .
راستي توي نگات چي بود؟ فكر نكن عاشقونه حرف مي زنم يا دنبال جمله هاي عاشقونه ام ، نه ، فقط مي خوام بدونم . آخه اون زن از من پرسيد : اگه يكي توي چشات نگاه كنه و بگه...
ولش كن امروز دوست ندارم َازَش حرف بزنم شايد يه روز ديگه.
مادر عادت داشت وقتي با پدر دعواش مي شد بگه : ازش نفرت دارم. و انقدر غليظ مي گفت كه احساس مي كردم قلبم درد مي گيره. يادم نمياد كي براي اولين بار اين جمله رو از مادر شنيدم ولي خوب يادمه وقتي با هم آشتي كردن مادر دوباره همون صبور هميشگي بود ، پدر همون بود و انگار نه انگار ...
برادرا با هم دعوا مي كردن ، به قصد كشت همديگه رو مي زدن . كوچيكه هميشه عادت داشت بگه ازت بدم مياد ، بزرگه با اون هيكل مي نشست بيخ گلوش ... خانوم جون مي گفت : دو دقيقه ديگه يادشون ميره . درست دو دقيقه ديگه يادشون ميرفت، انگار نه انگار...
حالا مي فهمم چرا من هيچ وقت از تو بدم نيومد ، هيچ وقت نگفتم ازت متنفرم ، متنفر بودن يا بد اومدن از كسي خودش يه عالمه حسه .من هيچ حسي بهت ندارم فقط ديگه نمي شناسمت. تو رو نمي شناسم حتي اگه منو با اسم كوچيك صدا بزني .
امروز دوباره يادت افتادم . يادِ ياد ِ تو كه نه . ياد اون روز و اون زن و اون حرفهايي كه انگار تكرار مي شدن تا من معني دقيق دوست داشتن و عشق و هر چي قصه شبيه اينها هست رو دوباره ياد بگيرم .
ياد اون روز افتادم ، نميدونم چرا هر چي فكر مي كنم يادم نمياد چند شنبه بود.چه فرقي مي كنه ؟
توي اون روز من به اندازه هزار سال بزرگ شدم.
اون زن حرف مي زد و من يكي يكي تمام لحظه ها و روزهاي با تو بودن رو مرور مي كردم .
گريه كه مي كرد خنده ام مي گرفت ، نه به گريه اون ، به دنياي خودم كه تيكه تيكه فرو مي ريخت ومن فقط نگاه مي كردم .
تو رو تصور مي كردم كه وقت گفتن اون حرفها چه شكلي بودي . لحن صدات توي گوشم مي پيچيد ، دلم آشوب بود مي خواستم همه خاطراتت رو بالا بيارم اما اون زن همين جور حرف مي زد.
خيلي دلم مي خواست بهش بگم خفه شو اما نگفتم . من گوش مي كردم ، اون حرف مي زد، من بزرگ مي شدم ، اون خالي مي شد. بعد اون روز من ديگه بيست و هفت ساله نبودم ، زن غمگين نبود ، تو ديگه تو نبودي .
مثل اينكه هنوز بايد توي نوبت مصلحت بمونم . مصلحت همه چي . مصلحت بودن تو ، مصلحت نبودنت ، مصلحت دوست داشتن ، مصلحت اين روزهايي كه بي دوست داشتن مي گذرن...
همه اينا مصلحته . خودش ميگه . خود خدا رو ميگم .
من توي نوبت مصلحت مي مونم و هيچ كس رو هيچ وقت وادار به تغيير شرايط نمي كنم واسه اينكه اون بايد بخواد. اونو ميگم ، اوني كه اون بالاست...
مادر هميشه ميگفت :
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد ورنه از جانب ما دل نگراني دانست...
دست و دلم به نامه نمي رفت . فكر مي كنم ديگه اين فراموشي از تو داره كم كم تمام وجودم رو مي گيره . ديگه دلم نميخواد برات بگم اما انگار اين عادت دست از سرم بر نميداره .
با تو كه بودم ، همه دنيا فردا بود . اتفاقهايي كه قرار بود بيفته ، روزهاي خوبي كه پشت هم بايد از راه مي رسيد و آينده ... همه قاب عكسهاي خالي رو گذاشته بودم واسه روز مبادا ، تمام دفترهاي خاطرات سفيد منتظر اون روز بودن كه از راه برسه و شروع بشن. نميدونم چه سري توي اون روزها ولحظه ها بود هميشه از شروع شروع مي شدن ....
تو هنوز هم از حرفهاي من سر در نمياري ؟ حق داري ...
بذار يه فكري به حال اين فكرا بكنم دوباره برات نامه مي نويسم . مي نويسم ، تو بايد همه چي رو بدوني . اين فكرا دارن روحم رو مثل خوره مي خورن و من به همه چي فكر مي كنم جز به خودم و دوست داشتن ...
امروز واسه يك بار ديگه متوجه شدم كه دوست داشتني در كار نيست . تو خوب اداي دوست داشتن رو در مي آوردي يا من هيچ وقت دوست داشتن رو نفهميدم؟ ..
راستي پيغامت رسيد . متاسفم ، من واسه نامه هاي تو جوابي ندارم ، اين نامه ها نامه هاي منند نه جواب نامه هاي تو . اصلا مگه تو نامه نوشتن بلد بودي ؟!

