اين روزا اتفاقهاي جالبي مي افته ، اتفاقهايي كه يكبار ديگه وادار ميشم مثل خانوم جون بگم : خدا جاي حق نشسته . يادش بخير اون موقعها تا حرف از بچه خواهرش و بدبختيهايي كه مي كشيد مي افتاد مي گفت : دلم براش مي سوزه اما چاره چيه خدا جاي حق نشسته.
ديشب وقت خواب كلي گريه كردم ، خودم قيافه خودم رو نمي ديدم اما مي تونستم تصور كنم چه شكلي شدم درست مثل بچگيام ، آبجي بزرگه مي گفت هميشه خدا نق مي زنه اما مادر مي گفت حتما يه زهري بهش ريختي اون بيخود گريه نمي كنه!
اون وقتا ، همون وقتهايي كه هنوز تو رو نديده بودم خيلي زود زود گريه ام مي گرفت ، واسه خاطر همه چي گريه مي كردم . شبها كلي با خدا حرف مي زدم و درد دل مي كردم . خانوم جون هميشه مي گفت : حيف اين اشكا نيست؟! انقده راه واسه گريه كردن داري ، هيچ مردي لياقت گريه نداره .
اون وقتا مي ترسيدم از گم كردن مادر و پدر از مردنشون ، واسه همين شبا مدام گريه مي كردم ، بعد به خدا التماس مي كردم كه اونها رو نكشه ! اما وقتي اومدي همه فكر و ذكرم شدي تو....
ديشب دوباره گريه كردم ، دوباره مي ترسيدم ...

