امروز ياد گلدوناي شمعدوني مون افتادم . هميشه برگهاشون زرد بود.يه روزايي فكر مي كرديم واسه اينه كه توي زل آفتابند. مادر ميذاشتشون توي سايه . توفيري نداشت.
يه روزايي فكر مي كرديم واسه اينه كه زيادي بهشون آب ميديم ، اونوقت يه روز درميون بهشون آب مي داديم ، باز هم توفيري نمي كرد .خلاصه حسرت به دل مونديم اين گلهاي شمعدوني يه روز بهمون لبخند بزنن.
مادر مي گفت" مثل تو مي مونن" منظورش به من بود ، مي گفت خلقت هيچ وقت خوش نيست . راست مي گفت ، سخت بودم . يه بار ، يعني اولين بار هم تو همين رو گفتي : " چقدر سختي؟" اون روزا فكر مي كردم اين يه جور تعريفه، اما اي كاش واسه خاطر تو نرم نمي شدم، كاش همونقدر سخت مي موندم. آدماي سخت ديرتر مي شكنند.
امروز ياد گلدوناي شمعدوني مون افتادم ، خانوم جون مي گفت : " وقتي داري بهشو ن ميرسي نگاهشون كن ، باهاشون حرف بزن ، اونوقت مي بيني ، يه برگش هم زرد نمي مونه..."
اين يه واقعيته . هميشه همه اون چيزي كه هست رو نميشه با كلمات بيان كرد. تو حساب كن كه تمام حرفهاي من ، توي اون روزايي كه نميدونم از كجا توي زندگي من پيداشون شد احمقانه نبودن ، بي دليل نبودن ، اونها همه روياهاي من بودن ، همه اشتباهات زندگيم ...
" براي آينه وقت ترك برداشتن ، پرتاب سنگي بيشتر فرقي نخواهد كرد.
تمام وحشت آيينه از آن اولين پرتاب بود ، حالا دگر فرقي نخواهد كرد..."
نازي صفوي

