داستانهاي نگفته هميشه نگفته مي مونند، سرودهاي نخونده ، نخونده..و اميد براي ديدن معجزه مثل اميد به حقيقت سرابه. اما اين ميون چرا همرنگ جماعت نميشم رو فقط خدا ميدونه، خودم اسمش رو ميذارم حماقت و هر بار قول ميدم كه ديگه تكرار نشه ولي در كمال ناباوري وقتي صبح از خواب بيدار ميشم خيلي بي مقدمه اول اون كاري رو به انجام ميرسونم كه نبايد.. براي آدمهايي كه نبايد..
و اين قصه امروز من نيست و انگار قراره كه هميشه تكرار بشه.
ديگه خودم رو به خاطر هيچ كاري سرزنش نمي كنم ، ديگه به خودم قول نميدم كه : اين آخرين باره ...فقط از كنار همه به سادگي ميگذرم. مثل تو ، انگاري كه هيچ وقت نبودي حتي لحظه اي و آني .
همه يكي و يكي هيچ...
چقدر اين روزا زندگي سخت شده ، شايد هم من سخت مي گيرم ! نميدونم، ولي باور كن كه من از اين زندگي هيچي نميخوام جز آرامش و يه جاي امن ...خيلي امن.
حيف كه هيچي نيست كه بشه گفت ولي من پر از حرفم از اينجا تا قيامت... از اينجا تا قيامت.
چقدر ناتوانم در برابر همه چي ...ولي ايمان دارم يه روز همه چي همونجوري ميشه كه من خواب ديدم...
اين روزا فقط از خدا كمك ميخوام حتي براي يك ...خدايا كمكم كن.

