تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس
 

همیشه انگار عادت دارم روزهای خوب رو با فکرهای بد خرابشون کنم اما باور کن که این بار تقصیر من نبود . انگار بعضی وقتها چیزهای کوچیک درسهای بزرگی به آدم میدن. امروز برای شاید صدمین بار به یه تصویر نگاه کردم و عجیب اینکه همین تصویر تکراری غریبه چقدر غمگینم کرد و یادم اومد توی دنیای واقعی زندگی می کنم نه مابین اون خیالهای همیشه همراه ...

میدونی امروز یه بار دیگه متوجه شدم که هیچ آشنایی اونقدر آشنا نیست و نمیشه ...میدونم حرف جدیدی نیست اما ..دلم می خواست این بار رو اشتباه کرده باشم . این انگار قانون زندگیه که درست توی همین وقتا فکر آدم دقیق و حساب شده باشه ...کاش نبود نمیدونی چقدر دلم می خواست ...

بعد از روزهای مدیدی که خودمو به اون راه میزنم که انگار نه انگار امروز دوباره به همون دلیل همیشگی غمگینم ...

بچه که بودم عادت داشتم همیشه وقت مهمونی رفتن گریه کنم حالا به هر دلیلی  مادر حرص می خورد چون توی آخرین دقایق با چشمای گریون و دماغ آویزون می رفتم مهمونی ...حالا که بزرگتر شدم انگار قصه برعکس شده اول مهمونی میرم بعد...

+ شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:13 پروانه نوشت