دوباره اوني كه به نظر از همه ساكت تره منم ، دوباره مادر مثل روزهاي بچگي به همه يادآور ميشه كه حرف زدن بلدم . اونوقتا مي گفت : اين جوريشو نگاه نكنيد ساكت نشسته، توي خونه سرمو مي بره بس كه حرف مي زنه ! يا پدر ، از رشادتهام تعريف مي كرد ! اينكه ازش پرسيدم اين همه خاك از كجا اومده يا آخرش كه چي ؟ كه هر روز همين كاراي تكراري رو مي كنيم ؟ و افتخار مي كرد به سوالهاي فيلسوفانه بچه اش!...
اينقدر حرفها هست كه گفتنش دنياي آدما رو عوض مي كنه ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش سبك ميشي ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش ميتوني به آدما دو تا بال بدي كه از خوشحالي پرواز كنند... اما حيف ، حيف كه نميشه گفت ... صلاح نيست ، نگفتنشون بهتره و اصلا با گفتن اونها ممكنه همه چي بهم بريزه ... و من اصلا قصد ندارم يك بار ديگه گفتنشون رو امتحان كنم ، امتحان كنم تا تمام دلخوشيهام نقش بر آب بشه ... بذار همه آدماي دنيا رازت رو ندونن...مهم نيست . اما خدا كنه زندگي تا هميشه اينجوري نمونه ، خدا كنه مجبور نشم تا آخر عمر به خاطر مصلحت حرفامو قورت بدم... خدا كنه بشه گفت ، شنيد و لذت برد و چقدر حظ مي كنم اون روزي كه ببينم حرفامو مي تونم با صداي بلند تكرار كنم ..
كوچكتر كه بودم زمستونا دعا دعا مي كردم شبا آسمون قرمز باشه آخه پدرم مي گفت برف مي باره .دوست داشتم انقدر برف بياد و بياد تا مدرسه ها تعطيل بشه و دوباره قصه برف بازي و آدم برفي از نو شروع بشه . بزرگتر كه شدم عاشق روزاي برفي بودم چون دوست داشتم توي روز برفي عاشق بشم ، توي اين زمستون يه خرده ذوقي مونده بود از تماشاي منظره روزها و شباي برفي كه ديگه اونم نيست . راستش دلم ميخواد زير آسمون صاف قدم بزنم و از جلوي مغازه ها رد بشم ، توي سرما تنهايي انگار بيشتر آدمو اذيت مي كنه ..
همه چيزايي كه فكر مي كنم قصه اس چقدر راحت براي آدما اتفاق مي افته ... فهميده ام كه قصه ساز نميشم ، قصه گو شايد...

