زندگي براي من از اون لحظه اي شروع ميشه كه روياهام شروع به جون گرفتن مي كنند و عجيبه كه همه روياهاي كوچيك و بزرگم يه روزي سر و كله شون توي زندگي ام پيدا شده.
سكوت مي كردم ، مادر مي گفت : آدما وقتي كم ميارند يا زيادي حرف مي زنند يا سكوت مي كنن... لبخند مي زدم و تو مدام آسمون و ريسمون رو به هم مي بافتي .
زندگي براي من دوباره شروع شده ، يكي ديگه از همون روياهاي دور ودراز داره جلوي چشام جون ميگيره و من حساب اين روزا رو نكرده بودم ... به مادر قول دادم سكوتم رو بشكنم ...
نمي دونم اين زندگي چي ميگه ، نمي دونم ...فقط بعضي وقتا كم ميارم ، نمي كشم . توي همه روزايي كه از زندگيم گذشت همه سعي امو كردم كه درست باشم ، خيلي درست. هميشه با خودم مي گفتم من همينم كه هستم ، هر كسي همين جور منو بخواد كه هستم و هي راست گفتم . هر كس به من رسيد دروغ گفتن رو دوست داشت و بزرگ بودن رو و با همه فرق داشتن رو و اين فرق رو فرياد زدن رو ....
اين روزا اگه بخوام از سر شروع كنم نميشه، از همين ميانه اي هم كه هستم غم دارم ، اينه كه روزگارم شده فكر كردن و سكوت و دوباره فكر كردن كه كجاي كارم اشتباه بود.
كسي نصيحتم مي كرد كه بايد بازي كردن بلد باشي و عمري ايه كه ميخوام بازي رو ياد بگيرم براي همين نقشهاي به ظاهر ساده ...

