تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس
 

هوای تازه که به این نفسها میرسد همه چیز انگار دوباره از نو شروع می شود و تو ...

همانی انگار ...همانی ...

+ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:20 پروانه نوشت


 

سلام

امروز بعد از مدتها دلم خواست نامه ام را با سلام شروع کنم.

و برایت بگویم اینجا چه خبر است  . روزهاست که باران می بارد و این ابر همیشگی دست برنمی دارد از سر آسمان و راستش را اگر بخواهی دلم لک زده برای آفتاب و گرمای کلافه کننده و عرق ریزان ....

تو که نیستی و نخواهی بود و انگار که هیچ وقت نبوده ای ٬ باور کن روزهاست که انگار هرگز نبوده ای . ماهها هست که هر چه فکر می کنم خطوط چهره ات را به خاطر نمی آورم٬ نگاهت یا رنگ چشمانت و چه خوب... صدایت را اصلا به یاد نمی آورم.

بعد از آمدنم به اینجا بعد از این همه ندیدن تو تا امروز ٬ بعد از اینکه این دل دوباره تند و بیقرار زد٬ یاد گرفتم به هیچ ضربان قلبی بیش از آنکه باید اهمیت ندهم حتی اگر آن قلب مال خودم باشد ٬تو خوب میدانی که فکر یک لحظه نبودنت غمگینم می کرد و غصه ام می گرفت از خیال اینکه اگر نباشی ... 

با تو فقط چیزی در من شکست و تمام شد اما بی تو من هر روز دنیایی پیدا می کنم که راهش را تو نشانم دادی ٬ انگار که تو همان  راهزنی باشی که نقشه گنج دست اوست و انگار که  آن نشان را جا می گذاری برای من... و همین است که امروز  دلم خواست سلامت کنم ...

راستش را اگر بخواهی خوب که فکر می کنم دلم برایت می سوزد ٬برای ذهن کوچکت٬ دلت که از آن هم کوچکتر است و دروغهایت که زیادی بزرگند...

این روزها که بهترم بیشتر برایت می نویسم...

 

+ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:46 پروانه نوشت |


 

بهانه خوبی برای گفتن همه آن چیزی است که در این چند وقت گذشت :

"در ٬بسته بودم

و به کنجی نشسته

تا غمِ یک شکست٬ در خلوت ٬ فرو دهم

و به بازارش نکشانم

و پیراهن عثمانش نکنم

که رفیقی از راه رسید

و در کوبید .

خلوت خویش شکستم

به صحبتش دل بستم

و به شنیدن نشستم

که ننشسته گفت :" دوش با بزرگان ٬ مجلسی داشتم .

و بزرگی به خنده می گفت : دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم ٬ و به

یک اشاره به آتشش انداختم

به ذلتش کشاندم

و به خفتش راندم ؟"

گفتم ای رفیق !غم از دلم بردی

و غبار کدورت از درونم ستردی .

اگر بار دیگر ٬ حضور در چنان مجلسی دست داد

از قول ما فلان را برگوی

که ما را سلامتِ ما بر باد داد نه دنائتِ تو ...

که هرچند حربه دنائت ٬ قوی است

و ضربه رذالت ٬ سخت

هنوز توانِ سلامتِ ما

هزار بار بیش از دنائت توست ...

و ما ٬ شاید که آتش پرستیم

که تن خویش به چنان آتشی بستیم ."

غزل داستان نهم

از

"غزلداستانهای سال بد"

از

استاد نادر ابراهیمی

+ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:32 پروانه نوشت |


 

 

حرفهاي غير تكراري دلنشيني مي زند... من بيشتر از هميشه مي ترسم ... تو هميشه مي گفتي "قلبت دروغ نمي گويد اگر هنوز با صداي من تند تند مي زند" ... قلبم تند تند مي زند... حرفهاي غير تكراري مي زند... زمان  عقب نشيني مي كند انگار ... هنوز مي ترسم ... و صداي تو در گوشم مي پيچد همان روز كه حرفهاي غير تكراري دلنشيني مي زدي اگر اشتباه نكنم يكشنبه بود...

اما خودت هميشه مي گفتي "قلبت دروغ نمي گويد اگر........" قلبم تندتر از هميشه مي زند...

+ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:47 پروانه نوشت


 

اين سي و دومين نامه است ،هنوز خيلي مانده تا صد ، تا صدمين نامه تا صدمين باري كه از خودم حرف مي زنم  . تا صدمين نامه اي كه از خودم و همه آن چيزي كه هستم برايت مي گويم ... تا صدمين روز كه اين حس ، اين حرفها به سر انگشتانم مي رسند و من نه اينكه دلتنگت باشم ، نه اينكه دلم پر بكشد براي با تو حرف زدن ، فقط براي فراموش نكردن  همه آنچه كه تو برايم به جا گذاشتي از فاصله با دوست داشتن ها، مي نويسم و تو ناچاري از خواندنشان ...

 صبر كن ، مگر نه اينكه صبر ما زياد و روزها برقرار و انديشه اي از پايان هيچ چيز نيست ؟ پس صبر كن .. مگر نه اينكه من فرار نمي كنم و تو گم نمي شوي ؟

من هميشه صبر مي كردم تا انتهاي جمله ات ،تا همان لحظه كه مي خواستي نفسي تازه كني ، همان لحظه كه نگاهم مي كردي كه چيزي بگويم .. هميشه صبر مي كنم ...آخر همه جمله هاي دنيا به نقطه ختم نمي شوند ، گاهي جمله هايي هستند كه تا آخر روز دوام مي آورند ، بعضي هاشان تا آخر ماه بعضي ها اما زخمي مي شوند و مي مانند درست مثل جاي بخيه اي كه ناشيانه بر پوست مي ماند و ناچاريم از اينكه تا هميشه همراهمان باشد ...

تو سخت نگير ، سراغم را نگير و اين همه نامه سراسر جمله هاي تكراري را ننويس ، نمي خوانمشان ، همه را حفظم... و راستش را اگر بخواهي حالم بهم مي خورد از جمله هايت كه با من آغاز مي شوند و با فدايت شوم پايان مي يابند ...لجم مي گيرد از اينكه هنوز به مغزت فشار مي آوري و باز همين حرفهاي تكراري ...

 

+ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:32 پروانه نوشت


 

اگه هي حرف زدي و گفتي و گفتي و گفتي و من به جز سكوت و لبخند و نگاه چيزي تحويلت ندادم چرا نمي فهمي دارم با زبون بي زبوني ميگم : زبون به دهن بگير عقل كل  ...

تو راست ميگي تو توي دنيا تكي ،

اصلا ما اگه نخوايم شونه به شونه ستاره ها قدم بزنيم بايد كيو ببينيم ؟

اي خداوندگار جهان لايتناهي اگه صلاح ميدوني يه گمنامش رو قسمت مون كن ! 

 

 

+ دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:46 پروانه نوشت