سلام
روز دیگری آغاز می شود پاییز دیگری تمام می شود ، عید دیگری می رسد ، دوباره بهار و قصه های دوباره تکرار و تکرار و من دوباره ... که نه هزار باره تکرار می شوم در منی که همان است که بود .
این روزها که آسمان دم کرده است خدا از پشت شیشه مشجر اتاقم به سختی پیداست ولی صدایش هی در پس گوشم می پیچد که من اینجام و شکر می کنم که هست هنوز و تو نیستی ...
با خودم عهد بسته بودم آرام از کنار همه چیز بگذرم و امان ات ندهم که پلک بزنی و دروغ ببافی ،
و گذشتم و امان ات ندادم که لام تا کام حرف بزنی اما همه اش نگران اینم که توک زبانت چه حرفی جا مانده بود که نگذاشتم بگویی... آدم نمی شوم ، نخند ، باور کن فکر می کنم شاید تو با او فرق داشته باشی ...آدم نمی شوم

