تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس -
 

كوچكتر كه بودم زمستونا دعا دعا مي كردم شبا آسمون قرمز باشه آخه پدرم مي گفت برف مي باره .دوست داشتم انقدر برف بياد و بياد تا مدرسه ها تعطيل بشه و دوباره قصه برف بازي و آدم برفي از نو شروع بشه . بزرگتر كه شدم عاشق روزاي برفي بودم چون دوست داشتم توي روز برفي عاشق بشم ، توي اين زمستون  يه خرده ذوقي مونده بود از تماشاي منظره روزها و شباي برفي كه ديگه اونم نيست . راستش دلم ميخواد زير آسمون صاف قدم بزنم و از جلوي مغازه ها رد بشم ، توي سرما تنهايي انگار بيشتر آدمو اذيت مي كنه ..

همه چيزايي كه فكر مي كنم قصه اس چقدر راحت براي آدما اتفاق مي افته ... فهميده ام كه قصه ساز نميشم ، قصه گو شايد... 

+ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:34 پروانه نوشت