دوباره اوني كه به نظر از همه ساكت تره منم ، دوباره مادر مثل روزهاي بچگي به همه يادآور ميشه كه حرف زدن بلدم . اونوقتا مي گفت : اين جوريشو نگاه نكنيد ساكت نشسته، توي خونه سرمو مي بره بس كه حرف مي زنه ! يا پدر ، از رشادتهام تعريف مي كرد ! اينكه ازش پرسيدم اين همه خاك از كجا اومده يا آخرش كه چي ؟ كه هر روز همين كاراي تكراري رو مي كنيم ؟ و افتخار مي كرد به سوالهاي فيلسوفانه بچه اش!...
اينقدر حرفها هست كه گفتنش دنياي آدما رو عوض مي كنه ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش سبك ميشي ، انقدر حرفها هست كه با گفتنش ميتوني به آدما دو تا بال بدي كه از خوشحالي پرواز كنند... اما حيف ، حيف كه نميشه گفت ... صلاح نيست ، نگفتنشون بهتره و اصلا با گفتن اونها ممكنه همه چي بهم بريزه ... و من اصلا قصد ندارم يك بار ديگه گفتنشون رو امتحان كنم ، امتحان كنم تا تمام دلخوشيهام نقش بر آب بشه ... بذار همه آدماي دنيا رازت رو ندونن...مهم نيست . اما خدا كنه زندگي تا هميشه اينجوري نمونه ، خدا كنه مجبور نشم تا آخر عمر به خاطر مصلحت حرفامو قورت بدم... خدا كنه بشه گفت ، شنيد و لذت برد و چقدر حظ مي كنم اون روزي كه ببينم حرفامو مي تونم با صداي بلند تكرار كنم ..

