نمي دونم اين زندگي چي ميگه ، نمي دونم ...فقط بعضي وقتا كم ميارم ، نمي كشم . توي همه روزايي كه از زندگيم گذشت همه سعي امو كردم كه درست باشم ، خيلي درست. هميشه با خودم مي گفتم من همينم كه هستم ، هر كسي همين جور منو بخواد كه هستم و هي راست گفتم . هر كس به من رسيد دروغ گفتن رو دوست داشت و بزرگ بودن رو و با همه فرق داشتن رو و اين فرق رو فرياد زدن رو ....
اين روزا اگه بخوام از سر شروع كنم نميشه، از همين ميانه اي هم كه هستم غم دارم ، اينه كه روزگارم شده فكر كردن و سكوت و دوباره فكر كردن كه كجاي كارم اشتباه بود.
كسي نصيحتم مي كرد كه بايد بازي كردن بلد باشي و عمري ايه كه ميخوام بازي رو ياد بگيرم براي همين نقشهاي به ظاهر ساده ...
+
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:11 پروانه نوشت

