زندگي براي من از اون لحظه اي شروع ميشه كه روياهام شروع به جون گرفتن مي كنند و عجيبه كه همه روياهاي كوچيك و بزرگم يه روزي سر و كله شون توي زندگي ام پيدا شده.
سكوت مي كردم ، مادر مي گفت : آدما وقتي كم ميارند يا زيادي حرف مي زنند يا سكوت مي كنن... لبخند مي زدم و تو مدام آسمون و ريسمون رو به هم مي بافتي .
زندگي براي من دوباره شروع شده ، يكي ديگه از همون روياهاي دور ودراز داره جلوي چشام جون ميگيره و من حساب اين روزا رو نكرده بودم ... به مادر قول دادم سكوتم رو بشكنم ...
+
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:5 پروانه نوشت

