بهانه خوبی برای گفتن همه آن چیزی است که در این چند وقت گذشت :
"در ٬بسته بودم
و به کنجی نشسته
تا غمِ یک شکست٬ در خلوت ٬ فرو دهم
و به بازارش نکشانم
و پیراهن عثمانش نکنم
که رفیقی از راه رسید
و در کوبید .
خلوت خویش شکستم
به صحبتش دل بستم
و به شنیدن نشستم
که ننشسته گفت :" دوش با بزرگان ٬ مجلسی داشتم .
و بزرگی به خنده می گفت : دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم ٬ و به
یک اشاره به آتشش انداختم
به ذلتش کشاندم
و به خفتش راندم ؟"
گفتم ای رفیق !غم از دلم بردی
و غبار کدورت از درونم ستردی .
اگر بار دیگر ٬ حضور در چنان مجلسی دست داد
از قول ما فلان را برگوی
که ما را سلامتِ ما بر باد داد نه دنائتِ تو ...
که هرچند حربه دنائت ٬ قوی است
و ضربه رذالت ٬ سخت
هنوز توانِ سلامتِ ما
هزار بار بیش از دنائت توست ...
و ما ٬ شاید که آتش پرستیم
که تن خویش به چنان آتشی بستیم ."
غزل داستان نهم
از
"غزلداستانهای سال بد"
از

