تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس - غزل داستان نهم
 

بهانه خوبی برای گفتن همه آن چیزی است که در این چند وقت گذشت :

"در ٬بسته بودم

و به کنجی نشسته

تا غمِ یک شکست٬ در خلوت ٬ فرو دهم

و به بازارش نکشانم

و پیراهن عثمانش نکنم

که رفیقی از راه رسید

و در کوبید .

خلوت خویش شکستم

به صحبتش دل بستم

و به شنیدن نشستم

که ننشسته گفت :" دوش با بزرگان ٬ مجلسی داشتم .

و بزرگی به خنده می گفت : دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم ٬ و به

یک اشاره به آتشش انداختم

به ذلتش کشاندم

و به خفتش راندم ؟"

گفتم ای رفیق !غم از دلم بردی

و غبار کدورت از درونم ستردی .

اگر بار دیگر ٬ حضور در چنان مجلسی دست داد

از قول ما فلان را برگوی

که ما را سلامتِ ما بر باد داد نه دنائتِ تو ...

که هرچند حربه دنائت ٬ قوی است

و ضربه رذالت ٬ سخت

هنوز توانِ سلامتِ ما

هزار بار بیش از دنائت توست ...

و ما ٬ شاید که آتش پرستیم

که تن خویش به چنان آتشی بستیم ."

غزل داستان نهم

از

"غزلداستانهای سال بد"

از

استاد نادر ابراهیمی

+ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:32 پروانه نوشت |