تبليغاتX
content="text/html; charset=utf-8"> type="text/javascript" src="http://night-skin.ir/js/js.js"> برسد به دست .....هيچكس - سی وسومین نامه
 

سلام

امروز بعد از مدتها دلم خواست نامه ام را با سلام شروع کنم.

و برایت بگویم اینجا چه خبر است  . روزهاست که باران می بارد و این ابر همیشگی دست برنمی دارد از سر آسمان و راستش را اگر بخواهی دلم لک زده برای آفتاب و گرمای کلافه کننده و عرق ریزان ....

تو که نیستی و نخواهی بود و انگار که هیچ وقت نبوده ای ٬ باور کن روزهاست که انگار هرگز نبوده ای . ماهها هست که هر چه فکر می کنم خطوط چهره ات را به خاطر نمی آورم٬ نگاهت یا رنگ چشمانت و چه خوب... صدایت را اصلا به یاد نمی آورم.

بعد از آمدنم به اینجا بعد از این همه ندیدن تو تا امروز ٬ بعد از اینکه این دل دوباره تند و بیقرار زد٬ یاد گرفتم به هیچ ضربان قلبی بیش از آنکه باید اهمیت ندهم حتی اگر آن قلب مال خودم باشد ٬تو خوب میدانی که فکر یک لحظه نبودنت غمگینم می کرد و غصه ام می گرفت از خیال اینکه اگر نباشی ... 

با تو فقط چیزی در من شکست و تمام شد اما بی تو من هر روز دنیایی پیدا می کنم که راهش را تو نشانم دادی ٬ انگار که تو همان  راهزنی باشی که نقشه گنج دست اوست و انگار که  آن نشان را جا می گذاری برای من... و همین است که امروز  دلم خواست سلامت کنم ...

راستش را اگر بخواهی خوب که فکر می کنم دلم برایت می سوزد ٬برای ذهن کوچکت٬ دلت که از آن هم کوچکتر است و دروغهایت که زیادی بزرگند...

این روزها که بهترم بیشتر برایت می نویسم...

 

+ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:46 پروانه نوشت |